که از میان این همه حلقه های حقارت

مثل سوار قصه ها

سالم به مقصد برسم

من منتظرم اتفاقی بیافتد!

 

 

به همین راحتی

 

ناتمام است چشم تو

و هر انچه که زیبا می پندارم

و هر انچه که به عاشقانه گفتن می کشاندم.

شانه به شانه اندوه

پا به پای پاییز،

ناتمام است این سوختن

و هی چشم دوختن، هی چشم دوختن

به راهی که رد هیچ شاعری در ان

به پیغام رسیدن دلخوشم نمی کند.

اسب چوبی سالهای کودکی

بی سوار له له میزند

مادر بزرگ قصه ها مرده است

و هر آنچه می وزد

از نغمه نور و نسیم خالی ست.

ناتمام است لحظه رویش شراب و شط و شرجی

باز کن پنجره را بهار از خواب برکه ها هم گذشته است

همین زودی ست که جهانم را تسخیر کنم!

ناتمام است این گره

تو برای کشتن من نیامده ای

و گرنه از عشق دریغم دار

من مرده ام

به همین راحتی!

 

 

واقعه

 

                                      به تنهاترین سردار حسین بن علی (ع)

سرخ سینه ها

سوز سنج ها

فرازها و فرودها

بیرق ها

برق شمشیرها و زنجیرها

این آسمان گرفته و

شیون های خاموش

ای ابتدای هر چه سرخ!

ای انتهای هر چه سبز!

پرچم ناتمام عشق

در لا به لای رگان بریده ی تو متبلور است

در لا به لای نیزه های نورانی

که خورشید را به تسلیم می خوانند

آنجا که تکانه های تند تشویش

دشت دشت، بی ستاره گی را

بر آبی کبود کربلا می پاشند.

نه تو بی علم نخواهی ماند

نام تو

همیشه در امتداد دلهای عاشق می وزد.

 

 

با تو

 

پایین تر از این

پلک گشاده بر

فصل ها و فاصله ها

آنسوی این پرچین پاییزی

آنسوی بلوغ برگها و

بیداری برکه،

بر سفره بهار سایه انداخته اند

و عطر تنت می وزد

بر گوارایی کوزه ها و

لبان لک زده از عشق.

اردیبهشت را

با قطاری

که می آید برایت پست می کنم

فقط می ماند این ماه که چندان دور از دسترس نیست!

با تو

همیشه در حوالی لبخندم و بهار دست یافتنی.


 

نوشته شده توسط شکوه در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت